«تا اين تاريخ، خمينى توانسته بود بسيارى مخالفين را يا شقه و وادار به تسليم سازد و يا از دورخارج كند. بارها از اطرافيانش شنيده شده بود كه در رابطه با تصفيه يا سركوب هر يك از نيروها يا شخصيتهاى مخالف مىگفتند: آقا… 20دقيقه صبحت مىكند… قضيه تمام است.
وراستى هم تاكنون در بسيارى موارد وقتى امام چماقداران توپ وتشر مىآمد وعليه شخصيت يا نيرويى بسيج مىنمود… مسأله بالاخره به سادگى وبا حداقل تاوان برايش فيصله مىيافت.
اما اين بار… عنصر موحد مجاهد، اين انقلابى وپيشتاز مردمى، به اثبات رساند كه در برابر حقانيت وقوت اراده وآمادگى فدا وقربانى ”نه در 20دقيقه“ كه در 20سال نيز آقا و تمامى دار ودستهاش هيچ غلطى نمىتواند بكند.
آخر آقا، تا وقتى ”آقا“ است كه پايش را از گليم خودش بيشتر دراز نكند والا آن دست وپاى نامباركى را كه به گليم خلق دراز شود بىمحابا ريشهكن خواهيم نمود».
چند روز بعد پاسخ دكتر سنجابى را دريافت كردم كه خلاصهاى از آن را برايتان مىخوانم:
- «فرزند مجاهد ارجمند و گرامى آقاى مسعود رجوى مشروحه سرشار از لطف و محبت شما را كه بهمناسبت هجرت اضطرارى اينجانب از ميهن گرامى و رسيدن به پاريس مرقوم شده بود زيارت كردم. مضامين هيجان انگيز و پرالتهاب آن كه حاكى بود از مجاهدتها و قيام يكپارچه ملت قهرمان ايران در برانداختن اساس استبداد و استعمار به شوق برپاداشتن يك نظام عادله انسانى و سپس انحرافات و خيانتها و نقض عهدها و جنايات و قساوتها و زيرپاگذاشتن بديهىترين اصول انسانى و مردمى از جانب كاربهدستان حكومت جمهورى اسلامى و انكار شريفترين احساسات وطن دوستى و آزادىخواهى به عناوين مجعول ملى گرايى و ليبرالى مقتبس از قاموس استالينى و كشتار دستجمعى نونهالان و ميهن دوستان و به دنبال اينهمه نوميدى و سرخوردگى و نارضايى و قهر و امتناع و مقاومت مجدد يكپارچه ملت و مجاهدتها و جانبازيها و شهادتهاى بهترين فرزندان ايران چنان احوال متناقضى از غرور و نشاط و غم و اندوه در اين ناچيز برانگيخت كه قلم از شرح و بيان آن عاجز است. در مقدمه نامه از اينكه به عللى نتوانستهايد به ملاقات و عيادت اين بنده بياييد عذر خواستهايد. فرزند عزيز، آنچه عيان است چه حاجت به بيان است. به علاوه شما هيچوقت در پيش من غايب نبودهايد كه براى نيامدن و عدم حضور عذر لازم باشد».
- «با بيانى شيوا و جگرسوز از من خواستهايد تا درباره جانبازيها و فداكاريهاى صادقانه و مظلوميت مجاهدين شهادت بدهم از آنچه نوشته ايد: ”با جسارتى شايسته يك نسل، شايسته يك رود خون و شايسته بيش از 20هزار شهيد و 50هزار اسير از شما مىخواهم درباره ما شهادت بدهيد. به خدا قسم من نمىتوانم بپذيرم كه تاريخ شهادت و حمايت شما را براى خمينى ثبت كند ولى از شهادت و حمايت شما براى مجاهدين اثرى نباشد“ .
آرى فرزند عزيز دربرابر اين دعوت آغشته به داغ دل و خون نمىتوانم و حق آنرا ندارم سكوت اختيار كنم
بنابراين مختصرى از آنچه را كه بر طبق اطلاعات خود دراين مدت طولانى مبارزاتى درك كردهام نه براى جلب رضايت شما بلكه براى بيان حقيقت بهعنوان تكليف ملى و ايمانى به مفاد لاتكتموالشهاده و انتم تعلمون مىنويسم و شهادت مىدهم كه ساليان قبل از انقلاب و در ايام انقلاب مجاهدات و جانبازيها و از خودگذشتگيهاى دلاورانه مجاهدين توام با مقاومت و قيام عمومى بود كه پايگاه حكومت استبدادى و اركان سياست استعمارى حامى آن را در ايران متزلزل ساخت و بنابراين وظيفه حكومت انقلاب بود كه مجاهدين را مانند فرزندان برومند خود مورد نوازش و حمايت و همكارى قرار بدهد و همچنين شهادت مىدهم در روزهاى اول انقلاب و آشفتگيهاى ناشى از آن كه جمعيتهاى وابسته و سرسپرده به اجنبى آشوبها وتجزيه طلبيها را در گرگان و كردستان و ديگرجاها دامن مىزدند، مجاهدين به هدايت روحانى مجاهد و عاليقدر مرحوم آيه الله طالقانى در فرونشاندن طغيانها و پيداكردن راهحل مسالمتآميز براى توجه به خواستههاى حقه مردم ستمديده و زجركشيده با حفظ يكپارچگى و وحدت ايران كوششها كردند ولى با كمال تأسف دولت موقت و كارگردانان پشت پرده به آن كوششها و همچنين به نظر يههاى صريح جبهه ملى كه در اين باره ضمن مواد تكميلى براى قانون اساسى پيشنهاد شده بود ترتيب اثر ندادند. در نتيجه نارضاييها و ناباوريها و نوميديها را در آن داستانها شديدتر كردند. و نيز شهادت مىدهم كه در ماهها و سالهاى اول انقلاب مجاهدين با صبر و مداراى كامل در مقام همكارى بودند و توقعى جز آن نداشتند كه به آنها اجازه فعاليت تشكيلاتى و اجتماعات و انتشارات بدهند. باز هم با كمال تأسف در حالىكه احزاب و دستهها و روزنامههاى وابسته به بعضى از سياستهاى اجنبى آزادانه در ايران اجازه فعاليت و سمپاشى و تفرقهاندازى داشتند مجاهدين حتى نمىتوانستند به آزادى و ايمنى انتشارات خود را در خيابانها بهفروش برسانند. به هنگام انتخابات نمايندگان مجلس شوراى ملى كه من خود نيز در كرمانشاه نامزد بودم در دور اول انتخابات كه با آزادى نسبى برگزار شد براى سه نفر نماينده آن شهر نفرات دوم و سوم از مجاهدين بودند و به همين دليل و به سبب انتخاب شدن اينجانب دستگاه حكومت آن انتخابات را برخلاف صريح قانون متوقف ساخت و مانع از انتخاب نمايندگان واقعى مردم شد و نيز همه ما شاهد بوديم كه از همان روزهاى اول انقلاب كه مصدق و مليون را تخطئه مىكردند بر مجاهدين هم نقش التقاطى زدند. گويى التقاط از عقايد و نظريه و مسلكهاى مختلف و برگزيدن قسمتهاى درست و معقول و سنجيده از آنها كفرآميز باشد. مگر همين قانون اساسى جمهورى اسلامى التقاطى از تشكيلات و اصول متداول در غرب نيست و همچنين شاهد بوديم كه پس از انتخاب شدن آقاى بنىصدر به رياست جمهورى ظالمانه به ايشان و مجاهدين عنوان منافق دادندو حال آنكه آقاى بنىصدر در تمام طول مدت خدمت خود صادقانه در دفاع از ميهن كوشش مىكرد و عملى بر خلاف قانون اساسى و دموكراسى و آزاديهاى عمومى انجام نمىداد. از آن پس يعنى بعد از توطئهها و حادثه انگيزيها بعد از خرداد 1360 ما و همه مردم ايران شاهد بوديم كه چه رودهاى خون در ايران جارى شد. چه خانوادهها چه پدران و مادران در عزاى فرزندان خود نشستند كه بدون محاكمه درزندانها و خيابانها به جوخههاى اعدام سپرده مىشدند.
آرى همانطور كه در سال 1357 در اعلاميه خود راجع به سلطنت استبدادى نوشتم اكنون نيز وظيفه ملى و دينى خود مىدانم كه بار ديگر در حق اين حكومت اعلام نمايم كه به علت نقض بديهىترين حقوقبشرى؛ به علت زيرپا گذاشتن اغلب مواد همان قانون اساسى كه خود را متكى به آن مىداند؛ به علت كشتار بىرحمانه و محاكمه فرزندان ايران؛ به علت سلب امنيت از عموم طبقات؛ به علت نابود ساختن صنايع نوزاد ملى و ويران كردن كشاوزى ايران و ايجاد مصنوعى فقر و گرانى و اختناق عمومى و به علت نقض اصول عاليه برادرى و برابرى و حرّيت و عدالت اسلامى، اين حكومت فاقد پايگاه قانونى و مردمى و شرعى است و وظيفه مردم است در برابر آن به همانگونه عمل كنند كه در برابر حكومت استبدادى شاه كردند».
- «باز وظيفه خود مىدانم از اين حسن ظن شما تشكر نمايم هرچند واقعاً خود را شايسته اين توصيف و اين مقام نمىدانم همانطورىكه مىدانيد و برادران ديگر به شما گفتهاند، من بر اثر سختيها و محروميتهاى چهارده ماه اختفا و به سبب مشقات اين مهاجرت اضطرارى و آسيبهايى كه بر پشت و ستون فقراتم وارد شده به سختى بيمار هستم. از روزى كه به پاريس آمدهام تاكنون بيشتر اوقاتم در بيمارستانها و آزمايشگاهها به معاينات و مداوا و معالجه گذشته و اكنون نيز براى پيگيرى معالجات بايد به آمريكا بروم سن من اينك در حدود 78سال است در اين سن از افرادى مانند من توقع كار و فعاليت زياد نمىتوان داشت. با وجود اين عرض مىكنم كه من سرباز ايران و در سنگر دفاع از استقلال و آزادى آن هستم. اگر خدا عمرى و سلامت مختصرى عنايت فرمايد باز بر سر وظيفه سربازى خود خواهم آمد به شرط آنكه بدانم خدمت و كوشش من مفيد و مؤثر خواهد بود».
دكتر سنجابى نامه خود را با چند اندرز به پايان برده بود:
-اول اينكه در مبارزه مردم ايران بايد همه دستههاى «ضدرژيم و ملى و غيروابسته به اجنبى» شركت كنند
-دوم اينكه مبارزه مردم ايران «مغاير با هر نوع ولايت و قيمومت ويژهيى از جانب هر فرد و عقيده و يا ايدئولوژى هر طبقه و يا گروه مىباشد»
- سوم اينكه «در اصول مربوط به خودمختاريهاى محلى بايد مراقب باشيد كه ايرادها و تهمتهاى نظير آنچه شايسته پيشهورى و همدستان او بود به شما و همرزمان شما زده نشود. من مىدانم كه شما ايراندوست و عاشق وحدت و عظمت و يكپارچگى اين ملت مىباشيد، بنابراين دراين رابطه بايد خواهان نظامى باشيم كه شامل تمام سرزمين ايران بشود و مردم تمام استانهاى ايران از مزاياى آن يكسان بهرهمندگردند».
- «چهارم آنكه استقرار يك نظام عادله و سنجيده اجتماعى و اقتصادى كه امروزه به سوسياليسم نامدار شده و همه گروهها و جوانان پرشور ايده آليست مىخواهند عنوان افتخارآميز چپگرايى و سوسياليستى به خود بدهند. اگر بخواهيم چنين نظامى بدون تحميل زور واستبداد متضمن آبادى و آزادى و دموكراسى باشد، از جمله امورى نيست كه با يك حركت انقلابى و آنى امكان پذير و ثمربخش باشد كارها و نظامات انسانى مثل كار و نظام خدا نيست كه بفرمايد كن فيكون».
- «تذكر اين نكات را براى جوانان مجاهد كه بسيار پرشور و انقلابى و حساس و در عين حال از خود گذشته و فداكار هستند لازم دانستم هرچندممكن است مرا كهنهپرست و محافظهكار به نامند. اينها تجارب ساليان دراز عمر و مجاهدات و مطالعات من است كه دريغ دانستم آنها را با فرزندان مجاهد و فداكار درميان نگذارم. خداوند بر همه مجاهدان خيرخواه پيروزى عنايت فرمايد و ملت كهنسال پرافتخار ايران را از آزادى و آبادى بهرهمند سازد آمين يا رب العالمين- دكتر كريم سنجابى
پاريس- شنبه 27شهريور 1360»
واضح است كه تاريخ را اشتباهاً بهجاى سال 61سال 1360 نوشته بود.
***
پس از آنكه دكتر سنجابى به آمريكا رفت، يكى دو بار براى احوالپرسى با او تماس تلفنى داشتم.
تلخكامى بزرگ اما، بعد از عمليات فروغ جاويدان بود كه ديديم آقاى دكتر سنجابى بهناگهان پس از سالها سكوت و خاموشى نسبت به خطر «اشغال و تجزيه ايران» هشدار داده و به تجليل از «نيروهاى رزمنده» خمينى روى آورده است كه «با فداكارى و جانبازى بارها امكان پايان مظفرانه جنگ» را پديد آوردهاند!
معلوم بود كه ماموران رژيم، سنجابى را پيرانهسر در 84سالگى احاطه كرده و در منتهاى دجالگرى و با انبوهى اطلاعات غلط يك چنين موضعگيرى را از او بهدست آوردهاند. در آن زمان در لندن روزنامهيى به نام «جبهه» وجود داشت كه مدير آن (شخصى به نام انوارى) به خدمت اطلاعات آخوندها درآمد و بعداً هم به ايران رفت.
افسوس كه دجال لعين توانست چنين لكه سياهى در قسمت پايانى دفتر عمر سنجابى وارد كند.
***